درباره من
درباره من این را بدان که سالهاست از این جسم رفته ام،مینگرم تا تمام شود،چیزی برای از دست دادن ندارم،من یک پوچ در میان افسانه ای هستم که سالها روایتش میکردند،من را نه فکری هست نه وجودی نه آینده ای،من بر کارهای سازنده دنیا لبخند میزنم
آمار و اطلاعات
کتابهای آپلود کرده:
0
تعداد دیدگاهها:
242
سن:
33 سال و 11 ماه و 3 هفته و 3 روز
سن کتابناکی:
13 سال و 3 ماه و 3 هفته و 1 روز
مکان:
تهران
کتابی آپلود نشده
آخرین دیدگاهها
ماهی ها در دریاها میروند و حیوانات در بالای آن.
بخود میگویی ما در بالا هستیم و ماهی در پایین،ماهی که از پایین میدید سرش را بیرون به پایین اورد، گفت چطور این حیوانات که پایینتر از ما هستند ،برعکس و برخلاف هستند،او میگفت عجیب است که اینها برخلاف جهت زندگی میکنند و راه میروند.
میدانی در ابتدا آتش بود و بعد هوا و بعد آب و بعد خاک،این ترتیب انهاست،
کمی حساس نشدی که او به ترتیب نرمی ب سخنی حرکت کرده؟ آیا یخ را یخ میبینی یا ابتدا آب بوده؟ آیا وقتی باد به صورتت میوزد، حس نمیکنی که چیزی ضعیف تر از آب ست؟
کسی در صندلی آخر قطار نشسته بود و کسی دیگر در ابتدای آن،کسی میگفت او ک در ابتدا هست در آینده زندگی میکند و میداند جلوتر چیست و ما در حالی که نمیدانیم،آیا او ازآینده آمده؟ شب شد و چشمانت چیزی را نمیبیند،آیا مشکل از چشمان تو نیست که آیا نورِ تاریکی را نمیبینی؟ تاریکی نوریست که برای چشمان تو تنظیم نشده است.
ماهیت ذهن توهم سازست و چون ساکت شود کور میشود،چون صدایی آید شروع میکند به تصویر ساختن،چشمانت را میبندی صدای گنجشک را نمیشنوی،آن را میبینی،آیا با گوشانت ندیدی؟و چون به آتش بنگری میسوزی،آیا با چشمانت نسوختی؟آیا چشمان و گوشانت بسته اند ،یخ را روی پوستت بگذاری متوجه نمیشی چیست؟
واقعیت،دروغ ست چون همه باور کرده اند که واقعیت وجود دارد.دروغ میمیرد،انسان میمیرد،هرچه انسان بگوید دروغ ست اما واقعیت زاده نشده که بمیرد.
در شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب
· 4 ماه پیش
0 نفر
دارم تمام سعی خود را میکنم دیوانه نشوم،
مالک هیچ چیز نیستیم ،حتی بودن یا نبودنمان ،بدون کوچکترین حق انتخابی، و لطفا برای از قدرت اختیار سخنی نگو ک خنده ام میگیردرازی برایت بگویم؟ ما کارهایی را میکنیم که باید بکنیم،جایی میرویم که باید برویم،و آنچه میکنیم که باید بکنیم،به بیانی دیگر تو فقط در حال زندگی کردنِ زندگی ای هستی، ک برایت زندگیش کرده اند. نقاش نیستی،نقاشی هستی.
مارا برای دیدن چه چیز به اینجا فرستاده اند؟
خانه ای عجیب و قدیمی ست که مالکان زیادی داشته و هرکس فسانه ای در وصف ش سروده،و سعی در حل معمایش کرده،و تلاش برای راهی که بتوانند خارج شوند،آیا این باعث افسردگی نمیشود؟
آیا سنگی قدیمی را دیده ای که عمرش از اجدادت بیشتر باشد و بعد از تو نیز،بماند و بعد از بچه هایت و بچه های بچه هایت؟ آیا این دلیل برای دیوانه شدن کافی نیست که نمیدانی برای چه نفس میکشی و میجنگی و دنیارا تنگ و شبانه روز در اندیشه بیشتر ب دست آوردن هستی در صورتی ک تمام تلاشت مانند خشکاندن آب دریاست.
این مردمان خودشان در گمراهی هستند بعد از ایشان چراغ میخاهی؟،نمیدانند چه میکنند و چرا؟ چون خواب گردها زندگی میکنند و چون حشرات میمیرند. قسم ب ستارگان که اگر بدانی چقدر ایشان کوته فکرند ،مانند وقتی ک در خواب میفهمی ک خواب هستی با آنان رفتار میکنی.
آه چقدر در دلم حرف نهفته و چقدر بی فایده است گفتنش.
در شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب
· 5 ماه پیش
1 نفر
از عدم بودم و در منزل خود جا دادی
ما هست نبودیم، تو هستی دادی
لیک از رسم کرامت دور است
بازگیری هر انچه را به مهمان دادی
در شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب
· 1 سال پیش
0 نفر
مکن کاری که پا بر سنگت آیو
جهان با این فراخی تنگت آیو
چو فردا نامه خوانان نامه خونند
تو وینی نامهٔ خود ننگت آیو
.
.
یاد کسانی که ماهیت جهان را فهمیدند،دنیارا زیباتر کردند،و چراغ راه نابینایان شدند، بخیر باد.
در بابا طاهر
· 2 سال پیش
0 نفر
من ترک همه کردم و ترک می نی
از جمله گریزدم، از وی نی
آیا بود آنکه من مسلمان گردم؟
پس ترک می مغانه کردن هی هی
در رباعیات خیام
· 2 سال پیش
0 نفر